تبليغاتX
گفت وشنود

فرزند دلبندم،
سلامي دلپذيرتر از نسيم بهاري و خوشبوتر از گل‌هاي کوهساري و گرمتر از چشمه خورشيد و روشنتر از سپيده‌دمان به تو تقديم مي‌دارم؛ سلامي برخاسته از پرده جان، سلامي پرورده شور و اشتياق.

گرامي فرزندم،
اي شکوفه آرزو و بهار اميدم، اميد آن دارم که چون باد هميشه تکاپوگر و چون برق، همواره ظلمت‌شکاف و چون مهر، هميشه پرتو‌افشان و چون بدر، هماره شب‌زنده‌دار و چون شباهنگ همه شب سحرخيز باشي.

اي دل‌پسند دلخواه،
دلم مي‌خواهد چون ستاره بر لب بام هستي بدرخشي و چون کهکشان از افق‌هاي بلند بتابي؛ چون قلّه هيماليا، بر آسمان سرکشي و چون شفق، نور آفتاب را در سينه خود نگهداري؛ چون ارواح پاک از فرط صفا به عرش پر گيري و چون مسيح بر آسمان عروج کني؛ چون امواج يک لحظه از حرکت باز‌نايستي؛ چون دريا عميق و بي‌کران باشي. دلم مي‌خواهد چون صدف، پر گوهر اما خاموش باشي؛ چون براق، مرکب جان خويش گردي و آسمان‌ها را درنوردي تا پيمبر جانت را به معراج قُرب جانان برساني. دلم مي‌خواهد در اخلاص، سلمان و در زهد اباذر و در اسرار، کميل و در شوق و استقامت حجر بن عدي، در بيان حجّت، هشام بن حکم و در علم و حکمت، مؤمن الطّاق و در عرفان و عمل اويس قَرن و در صبر و ثبات، زينب زمان باشي.

نور چشمم،
چشم دارم که کم از ذره نباشي که با همه خردي، همتي بلند دارد و تا به آفتاب نرسد، پاي از سير و دست از طلب نکشد.
ذرۀ خرد به خورشيد رسيد از سبـکي ماند سرگشـته به راه آن که سبـک‌بار نشد
آشنا باش کزين پـرده خبرها شنـوي گوش بيـگانه ز اسرار، خبـر‌دار نشد

مي‌خواهم کم از نحل نباشي، نمي‌بيني که با همه ضعف و ناتواني چه شيرين‌کار و سازمان‌ديده و پرتلاش، دوست‌نواز و دشمن‌گداز است. جز از گل‌هاي پاک ننوشد؛ از گل‌هاي هرزه و بدبو بپرهيزد و جز بر گياهان پاک ننشيند و برنخيزد.
مي‌خواهم دريا باشي نه حباب، دريا باشي که قطرات سرگردان باران و رودهاي بي‌قرار و جوي‌ها و نهرهاي بي‌پناه را در سينه خود جاي دهي و از الطاف بي‌دريغ خويش همه را بهره‌مند سازي، حباب نباشي که سبک‌مايه و تنگ‌حوصله بوده، از پروا آکنده باشي که فرجام هوا زوال و فناست.
حباب آسا هواي خودنمائي کرد دلتنگم شدم هم صحبت دريا چو ترک اين هوا کردم

چو دريا باش که ظاهرش از باطنش بهتر است؛ نه چون حباب که ظاهري آراسته دارد و باطني خراب، بر باطن تهي خويش پرده از ريا و تزوير کشيده و سر به کبريائي برافراخته است و بدين جهت است که بد‌عاقبت است؛ نسيمي پرده‌اش بدرد و بادي آبرويش ببرد.
مي‌خواهم چون شميم گل‌هاي کوهستاني باشي که از خود به‌درمي‌رود و به نقطه‌هاي دور پراکنده مي‌گردد تا از عطر خويش دل‌هاي پريشان را جمع و جان‌هاي محزون را شاد و شکفته سازد و مبادا هرگز چون شعله به گِرد خويش پيچي و چون گردباد خودمحور باشي، نبيني که شعله از خودخواهي، دور و نزديک را بسوزد تا خود برافروزد و گردباد از خودمحوري، غبار برانگيزد و فضا را تيره سازد؟!

فرزند دلبندم،
نصيحتي خواسته بودي، چند جمله مي‌نويسم شايد از آن ميانه يکي کارگر افتد و تو را مي‌سزد که اندرز پدر به جان بپذيري که هم تو شايسته و عاشقي و هم من، دلسوز و مشفق.
فرزندم،
بزرگترين مانع رسيدن به کمال آلوده بودن به گناه است که گناه سمّ قتّال است و اسباب وبال. هر اندازه از گناه فاصله گيري، به خدا نزديک شوي و هر چه بيشتر گناه را ترک کني، رضاي حق را بهتر جذب کني. حافظ مي‌گويد:
در ره منزل ليـلي که خطرهاست در آن شرط اول قـدم آنست که مجنـــون باشي

غوطه در اشک بزن، کاهل طريقت گويند پاک شو اول و پس ديده بر آن پاک انداز!

عزيزم،
اول‌گام راهيان طريق حق، اطاعت فرمان و ترک عصيان است. جائي که صفي‌الله را با ترک اولائي ز بهشت مي‌رانند؛ چگونه آلودگان را با آن همه گناه به بهشت فراخوانند؟! اگر مي‌خواهي به قرب خدا رسي؛ بايد ترک هوا کني که صاحبان گناه، آبروئي ندارند و آنان را به کعبه رضاي حق راهي نيست. بيچارگي و واماندگي و بدبختي بشر، همه از معصيت است که گناه، عامل ذلت و باعث نکبت و وسيله سلب توفيق و سبب لغزش از طريق است.

دعاي کميل را با تفکر در واژه واژه آن بخوان تا از عواقب شوم گناه آگاه گردي. خوب بينديش که علي(عليه‌السلام) چه مي‌گويد و آثار شوم گناه را چگونه بيان مي‌فرمايد. گاهي گناه، بلا نازل مي‌سازد و گاه برکت مي‌برد و گاه مانع رفع دعا و اجابت التماس بنده مي‌گردد؛ گاهي حلاوت عبادت را از آدمي مي‌گيرد که دل از گناه تيره مي‌شود و توفيق از انسان دور مي‌گردد. آن گاه در پايان دعا، بي‌تابي علي را با همه عصمت و طهارتش بنگر؛ درست چون مجروحي خون از بدن رفته و چون زمين‌خورده‌اي دست و پا شکسته و چون مصدومي در تصادف متلاشي گشته، دست استغاثه برمي‌آورد و فرياد برمي‌دارد و پريشان و بي‌طاقت مي‌نالد که خدايا زود باش، شتاب کن، همين شب، همين ساعت، همين لحظه دستم را بگير که مي‌افتم، توفيقم بخش که اين زهر هلاکم مي‌کند، درمانم کن که اين درد هم اکنون مرا مي‌کشد. از درد به خود مي‌پيچد که هر نفس، خطر مرگ تهديدش مي‌کند، ناله مي‌زند و خدا را قسم مي‌دهد که: «...ان تهب لي في هذه اللّيله و في هذه الساع کلّ جرم اجرمته و کلّ ذنب اذنبته...»

راستي چه بي‌انصافي و بزرگ‌ستمي است که انسان با مولاي مهربان خويش درافتد و با آن همه عنايت و نوازش و مرحمت که از او مي‌بيند، باز جرئت ورزد و فرمان او را مخالفت نمايد. آه، چه بي‌شرمي از اين بالاتر و چه وقاحتي از اين زشت‌تر؟ و چه گستاخي از اين رسواتر؟ آه، چه خجلت‌آور است که او با بي‌نيازي، ناز تو کشد و تو با آن همه نياز، به او پشت کني!! او تو را فراخواند و تو فاصله گيري و به عقب برگردي؛ او در حق تو، وفا کند در پي وفا، کرم کند بر سر کرم و نعمت دهد پياپي و نوايت رساند دمادم و تو در حق او، جفا کني بر سر جفا و جرئت‌ ورزي در پي جرئت!! دعوتش را نپذيري و محبتش را ناسپاسي کني. کفران ورزي و سرپيچي کني. واي و صد واي از اين جسارت که او تو را جويد و خواند و تو از او در غفلت به سر بري. او به تو رو مي‌آرد و تو از او بگريزي. او به گرمي پاسخت گويد و تو دعوتش را اجابت نکني.

عزيز من،
هر گناهي جسارت به خداست. اين همه جسارت را چگونه تحمل مي‌کني؟! آيا روزي مي‌تواني آن را تلافي کني. دعاي توبه زين العابدين را بخوان؛ ببين و بينديش، بخوان و بازخوان. بنگر که چگونه گناه در نظر وي عظيم و غير‌قابل‌جبران است. مي‌فرمايد: «اگر آن قدر دستم را به درگاه تو بلند سازم تا بازوانم از پيکر فروافتد و اگر در برابرت به معذرت رکوع روم و آن‌قدر رکوعم را طولاني کنم تا پشتم بشکند و اگر در برابر تو آن‌قدر به خاک افتم تا مهره‌هاي گردنم از کار افتد و اگر تلافي گناه را همه عمر به جاي نان و آب، خاک و خاکستر خورم با اين همه شايسته بخشش يک گناه نگردم.»

فرزندم،
خوب در گناهان گذشته و حال خويش بينديش و همواره آن را به ياد داشته باش و همواره هراسان و بيمناک باش که کار گناه وخيم است و عاقبتش نامعلوم. اگر تو آن را فراموش کني، خدا فراموش نخواهد کرد. هر زمان که حالي داري، استغفار کن و از خد آمرزش خواه که پيامبر گرامي با عصمت عظيمش هر روز هفتاد بار استغفار مي‌کرد. خوف از گناه علامت ايمان است که پيامبر(ص) به اباذر فرمود: «نشان مؤمن آن ست که اگر گناهي کند چنان هراسان باشد که گوئي در کنار صخره‌اي لرزان قرار گرفته که هر لحظه بيم آن مي‌رود که آن صخره عظيم فروغلتد و بر او فروافتد.»

فرزندم،
به خود اجازه هيچ گناهي مده اگرچه خرد و حقير باشد؛ که هر گناهي مخالفت خداست و مخالفت خدا در هر امر عظيم است و علي(عليه السلام) فرمود: «اشدّ الذنوب ما استخفّ به صاحبه؛ سخت‌ترين گناه گناهي‌ست که گنه‌کار آن را کوچک شمارد.» مگر نه اين است که کوه‌هاي بزرگ از سنگ‌ريزه‌هاي خرد و درياي بي‌کران از قطرات باران فراهم مي‌آيد؟ شاعر عرب مي‌گويد:
خلِّ الذنوب صغيرها و کبيرها فَهُوَ التُّقي لا تُحقِرنَّ صغيرهً ان الجِبال مِن الحِصي
و امام بزرگوار موسي بن جعفر(عليه‌السلام) فرمود: «خشم خدا در ميان گناهان پنهان است، پس هيچ گناه را مرتکب مشو چه داني شايد همان گناه کمين‌گاه خشم خداست و تو با ارتکاب آن به خشم خدا دچار خواهي شد.»

عزيزم،
گاه يک شعله موجب حريقي بزرگ مي‌گردد و کبريتي خرمني را آتش مي‌زند و موئي ديده را کور مي‌سازد؛ پس مبادا هيچ گناهي را کوچک شماري که در ديد بزرگان معرفت هر گناهي کبيره است.
هر چند که پند در جهان بسيار است پندي دهمت که گوهري شهوار است
مشمار گنه خرد و گر چند کم است يک شعله کم آفت صد نيـــزار است

اگرچه سخن به درازا کشيد، بگذار سخني ديگر از زين‌العابدين(عليه‌السلام) که دردشناس و درمان‌دان است، در خطر گناه، براي تو بخوانم که تو فروغ چشم و آرام دل مني و دريغم آيد که تو را از خطرات گناه در حدّ توان خويش آگاه نسازم. دوست دارم که تو را پيش از سقوط در چاه، بيدار سازم تا به چاه نيفتي و اگر خداي ناکرده افتادي، رهائي خويش را به سرعت چاره‌ جوئي و در چاه نماني که ماندن همان است و هلاکت همان. در مناجات نخستين از مناجات پانزده‌گانه زين‌العابدين(عليه‌السلام) چنين مي‌خواني: «الهي البستني الخطايا ثوب مذلّتي وَ جَلّلني التباعد منک لباس مسکنتي و امات قلبي عظيم جنايتي؛ يعني، خدايا گناهان لباس ذلّت و خواري بر تنم پوشانده و دوري از تو جامه بدبختي و بيچارگي در برم کرده و جنايت بزرگ من، دلم را نه افسرده که مرده ساخته است.»
در هر حال مردانه کوشش کن و به هر طريق که مي‌تواني از راه مراقبه يا محاکمه يا ندامت و توبه و يا استغفار و التماس، گرد معصيت و غفلت را از آينه دل بزداي و مراقب باش تا دگر باره غبار بر آن ننشيند.

فرزند محبوبم،
از تو که کم گناه کرده‌اي و دلي پاک و باصفا داري، فراوان التماس دعا دارم. مبادا پدر گنه‌کارت را فراموش کني، تو را به خدا مي‌سپارم.

 

+ نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 و ساعت 7:8 بعد از ظهر |

دیشب ازجلوی مسجد مدرسه علمیه حضرت معصومه س که کارگاه ساخت ضریح

جدید امام حسین ع است رد میشدم که متوجه شدم در کارگاه رابازکرده اند و

سیل جمعیت به طرف ضریح جدید راه افتاده .

ولی نه انگار نمیشد یعنی اصلا توان داخل رفتن نداشتم . وقتی به یاد شش گوشه

ضریح افتادم و علی اصغرکه در آغوش امام حسین ع دفن شده و علی اکبرع که

زیرپای پدر توان داخل رفتن راازدست دادم .

گفتم امام حسین ع همینجوری هم این ندای خفته را میشنود ولو درپس اینهمه گناه

ومعصیت چیزی ازآن نمانده باشد

+ نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 و ساعت 9:30 قبل از ظهر |

روز امتحانات پایان ترم بود . پاسخ نامه ها را تقسیم کرده بودند که من ازراه

رسیدم .

چه منظره جالبی دوتادانشجوی ناب هم کنارمن نشسته اند.یه گل پسرویه

دخترگل  .گل پسر همان اول کار ازمن تقلب خواست که خنده دوستانه ای

بهش کردم و گفتم منهم اندازه شما بلدم. واو هم خنده ای به یاد خاطره جالب

 ولی بدی که باهم داشتیم . البته جالبی اش به این بود که از قدیم گفته اند

 کوه به کوه نمیرسد اما آدم به آدم میرسد.

یکساعتی گذشت و وقت روبه اتمام که صدای داد و بیداد یکی ازناظرها که از

مسئولین دانشگاه بود بلند شد. اول ترسیدم بامن باشه ولی سرم را که بلند

کردم متوجه شدم با خانم گل کناردستی ماست . تانگو این خانم گله هم

مشغول تقلب بوده . خلاصه یک داد و بعدش هم تهدید به اخراج ازسرجلسه .

ولی انگار تهدید هم کارساز نبود چون چنددقیقه بعد دوباره دادوبیدادناظر بلند

 شد و خانم گله رو بلندش کردند و نشاندند روی صندلی جلویی من .

خلاصه آنروز عید ما بود یعنی به عبارتی تلافی همه چیز دراومد.

حالا بریم سراغ اصل ماجرا

روزهای اولی بود که سرکلاسهای دانشگاه توی قم شرکت میکردم و طبق

معمول عشق استادها به دیرآمدن . من طبق معمول توی حیاط قدم میزدم

که دوستان صدازدند استاد آمد . سریع خودم رابه کلاس رسانیدم ولی جایی

برای نشستن نبود .بایدیک صندلی ازبیرون میاوردم و زیردست استاد وزیر پنجره

 مینشستم.

استاد طبق معمول یک حاج آقای گل بود. وبا ورودش به کلاس صدای پچ وپچ

خانمها و متلک آقایون بلند شد. دوسه دقیقه ای نگذشته بود که این گل پسر

که همکلاسی مابود صدازد و گفت : استادمیشه درپنجره را بازکنید ؟

حالا هواهم تقریبا خنک بود و پنچره باپرده ای پوشانیده شده بود که باید اول پرده

جمع میشد و بعد هم درپنجره رابازمیکردی.

حس ششمم میگفت یک کاسه ای زیرنیم کاسه هست و برنامه ای برای حاج آقا

منهم طبق اخلاقی که دارم و برای اساتید احترام ویژه ای قائلم و خصوصا اینکه

استاد حاج آقا هم بود سریع بلند شدم تاهربلایی هست سرما خراب شده

واحترام استادمحفوظ بماند .

چشمتان  روز بد نبیند حالا که میخواهم پرده راجمع کنم هیچ اثری از بند

مخصوصش نیست . یکباره کلاس منفجرشد ازخنده . تازه فهمیدم این بلاها چه

کلکی زده اندبند مخصوص جمع کردن پرده را لای در پنجره مخفی کرده بودند.حالا

باید اول درپنجره رابازکنم . هرچه نگاه میکنم هیچ اثری از دستگیره پنجره

 هم نیست . این طرف رانگاه کن آن طرف رانگاه کن . ودوباره انفجار خنده

خودم رابه نفهمی زدم و بیشتردقت کردم . ازشانس بد ما دستگیره ای درکار نبود

فقط یک چفت خیلی کوچولو آنهم درگوشه ای که باتوجه به زنگ زدگی به

سختی قابل رویت باچشم غیرمسلح بود . ولی خوبی کاراینجا بود که یک ذره

هم خودم را نباختم و وقتی کارتمام شد باآرامش خاطر و حالتی تمسخر آمیز

روبه گل پسرکردم و گفتم :

یک چیزیت میشه ها

بعد یکی ازدوستان دیگرکه همدستش هم بود گفت :

بابا اگه من بودم صدبارخودم رو باخته بودم

استاد هم که تیپ ساده مارادیده بود و فکر میکنم تقریبا فهمیده بود ماجراازچه

 قراربوده دنبال  بهانه ای میگشت که تلافی کارمارو سراین بچه های بلا خالی

کنه که بعدازچند دقیقه که شیطنتهای گل پسر دوباره داشت گل میکرد بایک

 تشر حسابی آنقدر ضایعش کرد که از خجالت مجبور شد خودش کلاس راترک کند.

اینهم ماجرای دانشگاه رفتن ما توی شهر مذهبی قم .

البته فقط یک چیز آخرشهم توی دلم مانده بود که به این گل پسر بگویم آنهم اینکه

عزیز دلم تو اگر ازهمین الان بااولین جلسه کلاس دانشجویی اینقدرخودت را

باخته ای که ازسرتکبرحاضری هرکسی را دست بیاندازی و هرکار خلاف اخلاقی

انجام بدهی پس وای به حال آینده ات و چه بهتر که همین الان درس وتحصیل

رارها کرده ودنبال یک کاردیگری بروی مگراینکه ظرفیت خوت رابالا ببری

و شاید یکی ازدلایل عمده ای که درکنار خیلی ازمشکلات دیگرم یک خورده

منهم در ادامه تحصیلاتم بیشتر مرددشدم همین جو بدی است که درمیان

خیلی ازقشرهای تحصیل کرده امان وجود داشته ودارد . ومیبینم تحصیلات در

جامعه ما بیشتر به یک پز تبدیل شده تا وسیله ای برای خدمت وشاید حتی فایده ای

هم دیگر برایش وجود نداشته باشد یعنی فایده عملی

+ نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 و ساعت 5:6 بعد از ظهر |

خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

 

 

 

+ نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 و ساعت 1:15 قبل از ظهر |
 

 

جنین 21 هفته ای به نام ساموئل الکساندر که در داخل رحم مادر احتیاج به عمل جراحی پیدا کرد و اگر از رحم خارج می شد ممکن نبود زنده بماند. دکتر برنر جراح این عمل بزرگ بودند و جنین را در داخل رحم مورد جراحی قرار دادند. در حین عمل جراحی جنین دست کوچکش را از شکافی که دکتر ایجاد کرده بود بیرون آورد و انگشت پزشک معالجش را فشرد و عکاس این صحنه ناباورانه را در تاریخ ثبت کرد. دست پسرک کوچکی که برای حس قدرشناسی از رحم بیرون آمد و انگشت دکتر را به خاطر تشکر، فشرد

+ نوشته شده توسط در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 و ساعت 9:3 قبل از ظهر |

السلام علیک یا اباعبدالله

 

 

آقا جان ! قربان آن بدن پاک و مطهرت که چند روز زیر آفتاب و زیر سم اسبها ماند.

 آقا جان ! ای کاش منهم درصحرای کربلا بودم تا جان خود را فدای خاک پایتان میکردم

و تمام هستی ام راسایه بان بدن پاک و مطهرتان .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 و ساعت 1:49 قبل از ظهر |

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 و ساعت 1:43 قبل از ظهر |

چندروزی بود که به شهرستان آمده بودم . البته درکل وازبعدازاینکه به بهانه تحصیل ازشهرستان رفته بودم خیل کم به خانه میآمدم به گونه ای که شاید درتمامی طول سال مجموعابیش از دوهفته شهرستان نبودم .

 یک روز صبح جمعه بود بامرحوم پدرم وسوار برموتوربرای کاری به مرکز شهررفتیم وموقع برگشتن از بازار شهر عبورمیکردیم که چشممان به یک عده ازجوانهای به اصطلاح الواط وکفترباز افتاد که هرکدام یک گونی ازکفترهایشان را برای فروش آورده بودند.

پدرم بادیدن این صحنه عصبانی شدوگفت : اینها رو باید گرفت و آتششون زد

باگفتن این جمله به یاد جریان حضرت ابراهیم افتادم که یک روز وحی شد که ای ابراهیم ازامروز خدا تورا بر گناهان بندگانش آگاه می کند وتصمیم باتوست که چه حکمی درباره آنها اجرا کنی .حضرت ابراهیم نگاهی به گوشه وکنار عالم انداخت وفردی رادرحال گناه دید و گفت : ای گناهکار بمیر و او دردم جان سپرد.

حضرت ابراهیم نگاه دیگری به گوشه وکنار عالم کرد ودیگری را درحال گناه دید و اورانیز حکم به مردن کرد

تااینکه همین کارادامه پیداکرد وبرای نفرسوم هم حکم به مردن کرد . دراین لحظه وحی آمد که ای ابراهیم چه میکنی  و اگر مامیخواستیم اینگونه بابندگانمان سخت بگیریم که بنده ای روی زمین باقی نمیماند

بعدهم  درحالی که پشت ترک پدرم سوار بودم آرام اشک ریختم وگفتم خدایا اگرتونبودی وما میخواستیم بجای تو خدایی کنیم آن وقت تکلیف بندگان تو چه میشد؟



خدایا ! ما بندگانت وقتی کسی را غرق درمشکل میبینیم تنها به ضعف خودمان نگاه میکنیم و اورا به حال خودش رها میکنیم و یا میترسیم که نکند ماهم بامشکلات او غرق شویم . اما تو قادر ومتعالی . تو عالم کائناتی .

خدایا! نمیدانم درباره حکمت لایزال تو چه بگویم یعنی اصلا هیچ چیز هم نمیدانم که بگویم ولی همین را میدانم که ما بندگانت هرکدام به دردی گرفتاریم و ضعف و جهل وناتوانی ما راه را برماو حل آن دردها ومشکلات بسته است .

خدایا!  ظاهرم را مثل بینواترین بندگانت و باطنم را همچون باطن برترین بندگانت کن.

خدایا! یادی میکنم ازبنده صالحت مجاهد فی سبیل الله مرحوم آیت الله بهلول .همیشه آرزو داشتم مراهم از همه تعلقات دنیا آزاد کنی و بتوانم بر دریای لطف تو آزاد ورها قدم بردارم .

خدایا! من ازتو بی پیرایگی و صفای صالح ترین بندگانت رامیخواهم .

خدایا ! میخواهم به من دلی دریایی سینه ای گشاده وزبانی شیوا و فهمی عمیق بدهی

خدایا ! کسی که جویای عشق توست نمیتواند آرزوی خوشی و بی غمی داشته باشد پس به منهم صبری ایوب وار بده وغمی که دریچه عشق تو باشد

خدایا ! عشق حسین فاطمه ات علیهماالسلام سدی است بر سیلاب عشق تو پس مرا به عشق حسینت نیز پیوندی ناگسستنی بده

+ نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 و ساعت 5:9 قبل از ظهر |

رئیس جمهوری در جمع اعضای جدید هیئت وزیران ـ مهر ۱۳۶۴


 

اهدای جوائز از سوی رئیس جمهوری به همراه وزیر ارشاد (سید محمد خاتمی) به نفرات برتر سومین دوره انتخاب معرفی کتاب سال ـ بهمن ۱۳۶۴ 


رئیس جمهوری در مراسم عمامه گذاری در مسجد مجد تهران ـ اسفند ۱۳۶۷


بازدید از سپاه پاسداران ـ سرهنگ سلیمی، محسن رفیق دوست، آیت الله خامنه ای، محسن رضایی

ردیف پشت سر: حسین علایی، غلامعلی رشید، سنجقی


حضور رئیس جمهوری (به همراه وزیر خارجه دکتر ولایتی) در هشتمین اجلاس سران عدم تعهد در هراره ـ شهریور ۱۳۶۵


 

دیدار با رئیس جمهور الجزایر


 

رئیس جمهوری در دیدار با رئیس جمهور بورکینافاسو در هراره ـ شهریور ۱۳۶۵


 

دیدار با خانواده ی یکی از شهدا ـ گفتگوی پدر شهید ناظری با آیت الله خامنه ای(فرزندان ایشان آقا مجتبی نیز در تصویر دیده می شود)
 
+ نوشته شده توسط در یکشنبه بیستم مرداد 1387 و ساعت 9:19 بعد از ظهر |

 

 
 
 
 
ساخت کفش از پارچه و کنوني
 
 
 
+ نوشته شده توسط در یکشنبه بیستم مرداد 1387 و ساعت 3:8 بعد از ظهر |

ازبس غصه وجودم راگرفته که نمیدانم ازکجاشروع کنم و چگونه بگویم . اول ازقداست قم بگویم یا از چهره نازیبایی که پیداکرده است .
همه میدانیم قم محل بارگاه ملکوتی کریمه اهل بیت ع حضرت فاطمه معصومه س میباشد . وتنها شهری است که دردنیای اسلام تنهاوتنهاباهدف اسکان شیعیان تاسیس شده است وقدمتی بیش ازهزارسال دارد و چه بسیارمحدثین وعلما و عرفای بزرگ و امام زادگان شریف واصیلی که دراین شهرمقدس به خاک سپرده شده اند به گونه ای که ازعالمی میشنیدم که سابق علمای عظام فاصله مسجدامام حسن عسگری ع تا حرم مطهر حضرت معصومه س را پای برهنه طی میکردند آنهم به احترام علمای بزرگی که دراین حدفاصل مدفون میباشند
اما متاسفانه نمیدانم چه دستی درکاراست که سالهای مدیدی است تمام همت خودرا به کارگرفته اندتاچهره معنوی وملکوتی این شهرمقدس رابه انحا گوناگون مخدوش نمایند.
مردم قم خوب به یاددارند که ازسال 76 بود که اولین زنان مانتوپوش به نحوی کاملامشکوک درقم پیداشدند و اولین تیرزهرآگین به سمت حجاب زنان دراین شهر هدف گرفته شد که باکمال تاسف به خوبی توانستند حرمت بدحجابی رادراین شهرمقدس بشکانند .
اما مساله بسیارتاسف باردیگر رواج زنان خیابانی است که به شدت چهره این شهررا مخدوش نموده و حقیر مدتی است کاملا توجه کرده ام که هردوره 10 یا 15 روزه وگاها بیشتر یاکمتر حتی درتعداد افراد این زنان نیزتحولاتی دیده میشودبه گونه ای که این شائبه راکاملا ایجادنموده که دستهایی پشت این قضایاست که باهدف به فسادکشانیدن جوانان این شهر و دیگرشهرهای کشور آنها را درمناطق مختلفی ازکشور وبه صورت چرخشی میگردانند . وبه تازگی این امرآنچنان شایع شده است که هر انسان ناآگاهی نیزکه دراطراف حرم مطهر حضرت معصومه س چرخی بزند کاملا متوجه حضور پررنگ این گونه زنان خواهد شد.
حتی دیروز ماجرایی راشنیدم که به شدت متاثرشدم و کوهی ازغم وجودم رافراگرفته است وآن اینکه متاسفانه برخی ازاین زنان به صورت هدفمند شرکتهای خصوصی و محلهای کسب وکار واقع درمحیطهای خلوت شهر را نیز پوشش داده اند .
حالا سئوال من این است که آیا فریاد رسی برای نجات چهره مذهبی ومقدس شهر قم ازوجود این گونه برنامه های خباثت آمیز این دستهای آلوده هست ؟
وآیا بالفرض بایک طرح ضربتی این عوامل فساد وابتذال جمع آوری شوند برنامه خاصی هم برای مبارزه ریشه ای بااین نوع قضایاوجود دارد یانه ؟درحالی که دراین گونه مسائل تابه صورت ریشه ای باآن برخورد نشود هیچ اقدامی نمیتواند سازنده ومفید باشد

+ نوشته شده توسط در جمعه هجدهم مرداد 1387 و ساعت 9:22 قبل از ظهر |

 

+ نوشته شده توسط در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 و ساعت 1:46 بعد از ظهر |

سال دوم راهنمایی بودم و مدرسه ای که درس میخواندم پدرم هم درشیف مخالف معلم ریاضی بود و به همین مناسبت اعتباری هم داشتیم . وقت تعطیلی که میشد با یکی ازهمکلاسیها که پدرش روحانی وازسرشناسترین اهالی شهرمان بود راهی خانه میشدیم .تااینکه یک روز که شیفت صبح بودیم و دم دمای ظهر تعطیل میشدیم بازهم مثل روزهای قبل راهی خانه شدیم . میانه راه که رسیده بودیم دختری رادیدیم که چادربه سر وحدودا کلاس پنجم دبستان یااول راهنمایی به نظر میرسید وظاهرا شیفت عصربود وراهی مدرسه اش بود .

گویاآن روز شیطان توی جلدمارفته بودتا زوروبازوی پسرانه خودرا به رخ یک ضعیفه بکشیم و اوراهل دادم توی جدول کنار خیابان ومعلوم بودکه چه قدرروحیه اش راشکستم اما باوجودعذاب وجدانی که پیداکرده بودم چیزی به رخ نیاوردم .

گذشت تاچندسال بعد که به اصطلاح مسجدی شده بودیم ویک روز به یاد آن دخترخانم افتادم و خیلی ناراحت بودم که حالادیگرامکان حلالیت هم نیست . اما یک راه حل به نظرم رسید . آن شب قصد روزه کردم و گفتم خدایا من به خاطر این عمل زشت شرمنده ام و امکان حلالیت گرفتن از این بنده ات راهم ندارم وخودت این روزه را به نیت هدیه به اوقبول کن وخودت به دلش بیاندازتامراحلال کند.

اذان مغرب که شد به فکر افتادم که یعنی خداتوبه مراقبول کرده یانه که یادم آمد هرروزه ای که قبول باشد خدایک دعا برای آن مستجاب میکند و همان لحظه ازخداطلب رنگنک(غذایی خوشمزه مخصوص اهالی جنوب که ابتدا هسته خرما را جداکرده وسپس خرمارا دریک ظرف چیده وروی آن رابا آرد بوداده به همراه روغن آغشته میکنندوسپس بادارچین تزیینش میکنند) کردم . گمان کنم چندثانیه ای طول نکشید که درب خانه امان به صدادرآمد ومادرم جهت بازکردن درب منزل رفت و زمانی که بازگشت تا بشقابی از رنگنک که زن همسایه آورده بود دردست دارد .

بادیدن این صحنه اشک درچشمانم حلقه زده بود که خدایا ازلطفت واینکه این بنده گناهکار و محتاج به عفوخودت را بخشیدی خیلی ممنونم .

+ نوشته شده توسط در شنبه دوازدهم مرداد 1387 و ساعت 2:0 قبل از ظهر |

دیروزصبح داشتم سرکارجدیدم میرفتم که درحومه شهر واقع شده . ازجلوی حرم حضرت معصومه رد میشدم که متوجه جمعیت شدم . ابتدافکرکردم به مناسبت شهادت امام موسی کاظم میباشد اما بعدازمدتی متوجه حضور کثیری از سپاهیان درمیان جمع شدم و بعدهم مداحی دررثای شهدا و حضرت زهراس وقتی بهتربه جمعیت و جلوترنگاه کردم متوجه چندتابوت شهید شدم که گویا شهدای گمنام بودند

ازفرصت استفاده کردم وخودم راباهرزحمتی بود به تابوت شهدا رسانیدم البته بعدازمدتی تابوت دراختیارخانمهای حاشیه جمعیت قرار گرفت و ماهم به ناچار به تابوت جلوتری پرداختیم

اما بعدازمدتها که خیلی دلم گرفته بود خداخواست و دیداری باشهدا تجدید کردم و آنقدر مات شهداشده بودم که خودم هم متوجه نشده بودم صورتم خیس اشک شده بود

خودم شده بودم خبرنگار خودم ومیپرسیدم حالا ازشهدا چه میخواهی

وخودم به خودم جواب دادم برای کسی که غرق دنیا و مافیها شده است وقتی به پاکان وصلحایی چون شهدا میرسد چه حاجتی وجود دارد و آیا میشود آنرادرقالب کلمات بیان کرد؟

+ نوشته شده توسط در سه شنبه هشتم مرداد 1387 و ساعت 2:49 قبل از ظهر |
 حاج آقاجون!حالاباهواپیمااومدیم نمازمون شکسته میشه یانه؟
 
 
آقای راننده پاتوبزن رودنده!!
 
بیب ! بیب ! حاجی بزن کنار مگه نمیبینی ناسلومتی رئیس جمهور داره میاد؟
 
چشم ! اون یکی پسرم هم براتو
قبول نیست مگه ما آدم نیستیم ! ماهم .......!
 
 
 
آآآآآآآآآآ ! هرکی گرفتش مشاورمن میشه!
 
  
کلک حالا راستشوبگو به بهانه نامه چی میخواستی !حتما بابات بدقولی کرده حالا میخواهی یه پلی استی شن ازمن عمل بیاری ها!
 
 
 
 
 
جالبه ! خودمونهم خبرنداشتیم اینهمه کارکردیم!
 
 
خانمهای محترمه ! اگه یه دفعه دیگه بااون شلوارهای گل و گشاد جلوی من اومدید به شووراتون گزارش میدم تا پدرتونو دربیارند
 
 
 
 
 
آآآآ گرفتید ! آخه رئیس جمهور ازدستش هم پول درمیاد
 
 
 
 
 
 آقا پسر حالا این دفعه رو ندید میگیرم اما دفعه دیگه نبینم لباس باباتو پوشیدی و خودتو جای اون جازدیها
آخه توهم مارو حالو گیرآوردی وخیال کردی نمیفهمیم
 
 
آقا! اگه بدونی اون عکستو که با خانوم بچه هادیدیم روزمین خالی خوابیده بودید چقدر براتون آبغوره گرفتیم
بدو بیا ! اگه بدونی رئیس جمهوری چه حالی داره هرروز سوار ماشینهای اونجوری میشی و مجانی دورشهرها میگردی
 
هه هه اینو نگاه انگار هرکی رو اینجاراه میدن نه بابا ماهم اونقدرخون دل خوردیم تارئیس جمهور بشیم ومجانی سوارمون کنن

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در پنجشنبه سوم مرداد 1387 و ساعت 9:1 بعد از ظهر |