|
آيت الله هاشمي رفسنجاني در جمع روحانيون كاروان هاي زائران ايراني خانه خدا در مدينه اظهار اميدواري كرد به زودي شاهد خروج بقيع از غربت كنوني باشيم و براي ائمه بقيع گنبد و بارگاه ساخته شود. به گزارش رسانه ها ايشان در جمع هيئت همراه خود نيز گفتند من به تحقق اين آرزو اميدوارم و انشاالله به اين خواسته خواهيم رسيد. گفتنی است در جریان حضور اخیر آیت الله هاشمی رفسنجانی در بقیع و اصرار وی ، بانوان نیز اجازه حضور در بقیع را کسب کردند. |
چندروزی بیشتر نیست با این کوچولی هیکل درشت
آشنا شده ام. البته اینهم از حکمتهای کارخداست که انسان باید باهرکسی سروکاری داشته باشد.به هرحال امروز ماجرای جالبی تعریف میکرد.این کوچولوی هیکل درشت ۵۰ ساله
تعریف میکرد یک روز برای خرید جوراب به خیابان رفته بودم تااینکه پیرزنی را دیدم و مقداری جوراب جلویش گذاشته بود. یک جوراب برداشتم و پولش راحساب کردم .خواستم بلندشوم که گفت عزیزم کاردیگری نداری
ومن گفتم نه نه جان مثلا چه کاری؟![]()
نه نه گفت .................. سانسور .........................
خلاصه آخر کار هم ۱۰ تومان به حاج آقا که صیغه راخوانده بود دادیم
۱۰ تومان هم به نه نه جان که واسطه شده بود
و ۳۰ تومان هم به ... سانسور .... ![]()
![]()
![]()
خلاصه بعد از کمی گپ و گفتگو فهمیدیم این کوچولوی هیکل درشت باخانمشان هم متارکه کرده اند ![]()
نتیجه : بعضیها دوست دارند مثل حیوانات زندگی کنند و باید درکشان کرد ولو به قیمت اینکه شمارا هالو حساب کنند.
بارالهی !
حاجات من زیاد و خارج از توانم
اما تو توانایی و توانت خارج از درک من
پس تو تنها امید من هستی
ای عشق من!
ای یار من!
که تو نه دنیایی و نه ازجنس دنیا
آخر کی میایی ؟
عمریست که جان درپی تو شده خسته
و دل درغم تو ویرانه.
من نه عاشق و نه دل داده تو
که روح و جان و نفس و همه چیزم تو بدی.
دوی من سه شد و سه ی من چهار
اما دل من یار ندید که ندید![]()
توچنین نبودی که نبودی
نمیدانم شاید باملک گشتی و روح الامین.
تومرا بی هیچ و من بهربهشت خواستم تورا
ولی حالا که بالاشدی مرابه پاکی وراستی خواهی همی.
به خدا به روح الامینش
دیگر تاب ندارم ندارم.
روزی پی قدقامت منادی بی سر و پابدم
حال سر وقتش هزارچانه و ریش گرو .
جان سعیدت آن طفل صغیرت
جان عشقت آن عشق بی سر حسینت ع.
کن شفاعت
باش ناجی من بی بضاعت
بعضی وقتها انگار خدا یکباره همه چیزرا برسرآدم خراب میکند.
ماکه این چندروزه به فکر قیامت و آخرت ورفتگان و مردن و خلاصه هرچیزی تواین وادیها افتاده بودیم و حسابی حالمان گرفته بود که امروز بعد از مشکلی که پیش آمد وبرگشتم منزل اولین چایی را که ریختم یک مسیج برایم آمد که شب جمعه یادمان یکی ازدوستان شهید ـ برادری جانباز که حق زیادی برگردنمان داشت وبراثرجراحات شیمیایی دارفانی راوداع گفت ـ برگزار میشود. وقتی به یادش افتادم حالم خراب که بود و خرابترهم شد. اول بلند شدم ودر اتاق رابستم و بعد درتنهایی کمی به یادش گریه کردم . خیلی آدم مخلصی بود و اهل معنویت . کمی فکرکردم و جواب دوستی را که دعوتم کرده بود دادم و گفتم باشرمندگی فعلا اصلا تاب شرکت دراین مجلس را ندارم و حالم خیلی خراب آباده.
خلاصه تابعداز ظهر که برای کارم بیرون رفتم کم کم فشارمون زد بالا و دوباره فشاربه قلب بیچاره و با دوست شهید و ... دردلی کردم که خوشا به حال شما که پاک رفتید ولی مادر اسفل السافلین دنیا گرفتار و آلوده.
چندشب پیش خوابش را دیدم درمسجدی نشسته بودیم و خیلی شاد وسرحال بود واکثردوستان درکنارش . اما اوبه صورت روح بود و جسدش کنارتخت و اکثردوستان پایشان برجسد مطهراو. گویا میخواست بگوید بعدازمن شما خیلی کج رفته اید وبه راه شهدا خیانت کرده اید و خون آنهارازیرپاگذاشته اید.
بعضی اوقات میبینم واقعا درمخمصه گیرافتاده ام ونمیدانم تکلیف چیست بااینهمه گناه و معصیت؟
---------------------------------------------------------------------------
چندوقتی بود مشکلی جسمی برایم پیش آمده و حدس میزدم به سرطان مبتلا شده باشم اما امشب مهمانی داشتم و صحبتهایش ازحرف هزار دکترو هزارآزمایش بهتربودو فهمیدم مشکلم یک بیماری وراثتی ساده بوده و ربطی هم به سرطان ندارد.
بازهم خدارابرهمه نعمتهایش شکر
سلام
مدتیه دیگه حوصله آپ کردن ندارم
یعنی انگار مثل دیوانه های ادواری شده ام که دوره ام شروع شده وبه استثنای شبهایی که ازسرکار وبار برمیگردم خانه وخیلی خسته ام شبها تاصبح بیدارم و فکر غصه هایم.
بعدازسه سال ازماه رمضان به بعد کمی بهتر شده بودم ولی انگار این اعصاب درب وداغان بازهم نمیخواد امان بده. البته رحمتش را به کسی میفرستم که همه این بلاها را برسرم آورد و همزمانی اش با فوت پدرم و برخی مسائل دیگر خیلی اثربد گذاشت .
فعلا که چندروزی است حتی حوصله اخبارسیاسی هم ندارم . اگه دوستانم بفهمند ازتعجب شاخ درمیاوردند . یعنی من که همه وقت اینترنتی ام توی سایتهای سیاسیه میشه حالا دیگه حوصله اش را نداشته باشم.
شاید هفته دیگه امام رضا ع که رفتم بهتر بشوم ولی میدانم بازهم فیلم یاد هندوستان میکنه و حالم بدتر میشه .
دیگه بیشترش رو نمیتونم بگم ولی خیلی برام دعا کنید

این چند روزها درکنار مشغله کاری سنگینی که داشتم چندخانواری هم مهمان از شهرستان برایم آمده بود. خوبی اش به این بود که حسابی دلتنگیها رو ازدلم برد. مخصوصا برای من که بعداز فوت پدرم دیگه یکسالی میشه که شهرستان نرفته ام و اعلام هم کرده ام دیگه هرکی بمیره هرکی زنده بشه هرکی عروسی کنه و ... دیگه منو تو شهرستان نمی بینید . یعنی بعد از پدرم دیگه اصلا طاقتشو ندارم برگردم و جای خالی اش را ببینم . مخصوصا بعداز اینکه خانه امان را فروختیم و انگار که تمام خاطرات بچگی ام پرشد و رفت هوا.
نمیدانم یعنی دیگه چیزی هم هست که جای خالی کسی را که رفته پرکنه؟
یادم میاد حتی مادرم میخواست بعد از ختم وسایل پدرم مرحوم رو بازکنه من طاقت نکرده و یه جورایی از زیرش در رفتم و همون روزها حتی فشارم اونقدر رفته بود بالا که کارم به دکتر کشید و ازقضا دکتر مربوطه همان دکتری از آب دراومد که گواهی فوت پدرم رو امضا کرده بود. یعنی شاگردش بود و برادرم میگفت نیمه شب دیدم ازاتاق آی سی یو بیرون اومد و سرش رو روی شانه هایم گذاشت و گریه کرد و گفت ضربان قلب استاد به ۳۰ تارسیده و تانیم ساعت دیگه بیشتر نیستش.
به هرحال زیاد جاده خاکی نرم . مهمانهای ما دوشب پیش خداحافظی کردند و طرف مشهد راه افتادند. منهم خیلی بغض کرده بودم . یعنی هم دلم برااونها خیلی تنگ میشد وهم حسابی برای امام رضاع هوایی شده بودم . اما امتحانات و مشکلات دیگه به خصوص مالی فعلا مشهد رفتن رو برام محال کرده بود.
خیلی سخته که هم هوایی باشی و هم امکان رفتن نداشته باشی. حتی دلم شکسته شد وگفتم آنقدر بد شده ام که دیگه امام رضاع هم مارو قبول نمیکنه ولی انگار بازهم درباره لطف و کرم این امام رئوف کم لطفی کرده بودم . چون امروز یکی از بستگان به موبایلم زنگ زد و شرط کرد درصورتی که همراهشان به مشهد بروم تصمیم دارند چندروزی هم مهمان ما بشوند. البته این همراهی باعث شد مشکلات خاص ماهم تاحدودی برطرف شده و قید بقیه مسائل رو بزنم.
انسان های این قبیله با دیدن هواپیما و بالگرد که در حال عکسبرداری از ان ها بود به طرف ان های سنگ و نیزه پرتاب کردند.

ادامه مطلب
تاکنون به این فکر کرده ایم که چرا تا چیزی را از دست ندهیم قدرش را نمیدانیم؟
شاید گاهی اوقات خیلی قدر ناشناسیم و گاهی اوقات آنقدر با کسی انس داریم که فکر ازدست دادنش را نمیکنیم .
اما در باره پدر ومادر چرا؟
شاید گاهی اوقات نمیدانیم آنها از ما بزرگتر بوده و حقشان برما زیاد است ؟
این روزها که به دنبال خرید و یا ساخت خانه افتاده ام و سختی کار را میبینم به یاد سالهایی میافتم که چه با خیال راحت زیر یک سقف با پدر و مادر زندگی میکردم ولی به جای تشکر و قدر شناسی زحمات طاقت فرسای آنها چه قدر که مدعی هم نبودم
اما حالا میدانم که آنها سالهای سال و با چه سختی هایی چه زندگی ی بی دغدغه ای که برایم فرآهم نکردند و من ...
خدایا به لطف وکرم بی پایان خودت حق آنها را برمن حلال کن و توفیق ده تادر ادامه ذره کوچکی از زحمات آنها را با خیرات در حق پدر و نیکی درحق مادرم ادا کنم.
آمین یا رب العالمین


فقط نمیدونم اگه همسر حداد بدونه که شوهرش چی کار کرده چه بلائی که برسرش نیاره![]()

تخم، مارمولك و سوسك و غيره!سري جديد محمولههاي قاچاق به آمريكا









===============================================
آنروز عصر اوهم مثل خیلی ازمادران شهید به یاد فرزند شهیدش افتاده بود ودلش
گرفته بود .بااینکه خیلی تودار بوداما دیگرنمیتوانست که نگوید. ازسال ۶۱گفت واینکه
یک روز ازسپاه باآنها تماس گرفتندو گفتند که فرزند شما مجروح شده وجهت درمان
به اصفهان منتقل شده .وآنها هم مثل هرپدرومادری نگران شدند وبارسفربسته
وراهی اصفهان شدند. سحرگاه که به اصفهان میرسند پیرمردی متوجه غربت
آنهاشده و آنهارابه خانه اش میبرد ووقتی که میفهمد دنبال پسرشان آمده اند دیگر
دست بردار نبود. بعداز کلی مهمان نوازی ساعت ۴بعداز ظهر آنهارا به بیمارستان
مربوطه میبرد ولی نگهبان ازورود آنها جلوگیری میکند که پدر که ذاتاهم آدم تندمزاجی
بوده بانگهبان دست به یخه شده واو هم دیگر چاره ای نداشته جز بفرمایید . اما
درهیچ اتاقی نبودش ونهایتا یکی ازپرستاران میگوید که اومرخص شده وباماشین
سپاه به شهرستان برگشته.
وخواهرش ادامه راگفت . آنروز عصر صدای درب خانه راشنیدیم .درراکه بازکریم
پاسداری به همراه او که عصایی هم زیربغل داشت جلوی مان بودند.سلامی کرد
وگفت مجروحتان راآورده ایم.
آنروز درآشپزخانه مشغول تهیه شام بودم که صدای رادیو آمد .مجری میگفت خونین
شهر آزاد شد وبدنبالش صدای ناله ای بلند شد .سراسیمه به حیاط رفتم .آخر توباید
خوشحال باشی چرا گریه میکنی ؟ خرمشهر آزاد شده! و بغض او بیشتر ترکید. خدایا
اینهمه زحمت کشیدم ولی تو نخواستی درجشن پیروزی اش درکنار دوستان شهیدم
باشم .
ولی گویا خدا دوست دارد بندگان شهیدش را آنقدر دردفراق دهد تا که نهایت باقلبی
رنجور و دلی شکسته درمحضرش حاضر شوند واوهم چون احمدکاظمی ها بعداز
سالها دردورنج فراق نهایت در آزاد سازی فاو به دیدار معشوقش شتافت.
یاد و خاطره تمامی شهیدان خصوصا شهدای فتح خرمشهر را گرامی میداریم.
================ |
|||||||||||
| پیام امام در این پیروزی | شهر من(شعر) | ||||||||||
| سخنان رهبر انقلاب | نکاتی جالب از خرمشهر | ||||||||||
| عملیات بیت المقدس | ممدنبودی...(نماهنگ) | ||||||||||
| شهری در آسمان | خونین شهر | ||||||||||
اینهم یک تبلیغات برای سایت شهید آوینی به خاطر تشکر از اینکه اجازه میدهند از لینکهاوعکسهای خوبشان استفاده کنم
---------------------------------------------------------------------------------------------
دعابرای تمامی شهیدان از جمله پسر خاله ام که دراولین روزهای حملات هوایی بعثیهای کافر درآبادان به شهادت رسید فرآموش نشود. به نقل از مادرم من آن موقع سه چهار ماه بیشتر نداشته ام و او که برای کاری از منزل خارج شده بود دیگر برنمیگردد و خانواده اش که به دنبالش میگردند تنها جسدی راپیدا میکنند که سرهم ندارد وتنها کفنی تنش کرده و بایک خاک سپاری عادی آنهم درمکانی که هیچ کس جز پدرش و یکی ازدایی هایم خبرندارند از آبادان مهاجرت میکنند و مادرش که به بیماری سرطان مبتلا بوده بعداز این جریان مدت زیادی زنده نمیماند.
فکرش را بکنید چه حالی داره بریم و تویکی از این جزایرزندگی کنیم .فقط ای کاش میشد تویکی ازکشورهای اسلامی بود تادیگه خیالمون هم راحت میشد.آخه یک روسی که قبلا هم درباره اش گفته ام تعریف میکرد که مامسلمانها توهرکشوری که برویم ازلحاظ غذاهای حلال و برخی مسائل شرعی خیلی محدودیت داریم
















