مرحوم آیت الله مرعشی نجفی ره درباره هجرتش به قم اینگونه میفرمایند که پدرم آیت الله نجفی بزرگ مدت مدیدی بود که متوسل به امام زمان عج شده بودند که مکان قبرمطهر مادرمان زهراس را به ایشان نشان بدهند تااینکه شبی حضرت را درخواب میبینند که به ایشان میفرمایند آقای نجفی درقبرمادرمان زهرا س سری نهفته که باید مخفی بماند ولی خداوند تمامی برکاتی راکه برقبرمادرمان زهرای مرضیه س نازل میشود دربارگاه عمه امان فاطمه معصومه س قرار داده است. وایشان میفرمایند بعدازاین جریان مرحوم پدر باتوجه به اینکه برایشان مقدورنبودبه ایران وقم مقدسه مشرف شده واقامت گزینندبه من فرمودند که شما به ایران رفته ودرقم سکونت گزینید.
آیت الله مصباح یزدی دام ظله نقل میفرمایندروزی حضرت آیت الله العظمی بهجت دام ظله رادیدم که وارد حرم مطهر حضرت معصومه س شدند وابتدادرصحن مطهرنشستندودستی برخاک کف صحن کشیده وبرچشمان مبارک کشیدند.
همچنین ازامام موسی کاظم ع نقل شده است که به امام رضاع وصیت نمودند بااین مضمون که این دخترم(حضرت معصومه س)ازمیان دخترانم امتیازی ویژه داردواختیارازدواج و عدمش رابرعهده خودش بگذار.
=========================================
ودیگر اینکه اگر قراربر شمردن مقامات این بانوی گرامی باشد آنهم توسط یک عاصی سراپاتقصیری چومن شاید سکوت بهترباشد وتنها همین که :
بی بی دوعالم ! اگرگناهکارم اگر بدم و اگر هزاران شرمساری دیگر به مادرت زهرا س سوگند که خیلی دوست دارم بنده خوبی باشم ولی هربارکه به آستان شریفت آمدم وتوبه کردم هوای نفس برمن غلبه کرد ومرابه گناه واداشت .
بی بی ! به جان مادرت زهرا س برمن تقصیر خدمت نگیر که هربار قصد حرم تورا کردم به یاد توبه بشکسته ام افتادم و شرم حضورم آمد .
بی بی ! تورا به جان مادرت زهرا س و به سوز دل عمه ات زینب س بیاوامروز گناهان مارا یکجا ببخش و مارا عفو کن .
بی بی جان ! یعنی میشود امروز نظرلطفی کنید و هرچه بیمار و گرفتار و بدبخت وبیچاره و درمانده و حاجتمند توی دنیا هست برسرسفره کرم و لطف خودتان جمع کنید .آخر شما خاندان لطف و کرم اید.













واقعا چه قدر ایام زود میگذرند وما آدمها چه قدر تغییرمیکنیم.




وقتی انسان به گذشته ها نگاه میکند به کسانی که بوده اندو




همانگونه که ابراهیم از تو یقین بالاترخواست به من هم فهم ودرک بالا بدهی چون من میدانم تومولای رئوف و کریمی ولی ازضعف ایمان من است که خیلی چیزها را درک نمیکنم.
جالب تراینکه بعدا ازطریق اهرم نمره دانشجوهای زیردستش اونها رو فرستاده بود تا فشار آورده وجناب دکترراهم یک دفترودستکی توی بسیج بهش بدهندکه مسئول بسیج دانشجویی اشان که از اقوام مادری ماهم هست آمده بودپیش یکی ازآشنایان که این جناب دکترشما واقعا متحول شده ؟ آخر جریان چیست؟ واو هم گفته بود من نمیتوانم چیزی بگویم ولی بعدا این عمووسطی ما که خیلی هم ازاون حزب اللهی های تنده(البته من تندیهایش راقبول ندارم) شسته بودش وگذاشته بودش یه کنار.
بیشترنداشتم. آن شب برای عیددیدنی به منزل عموی بزرگم رفته بودم که الان مرحوم شده. اول خیلی سخت بود.آخر درفامیلمان دوسته بودیم وهرکس عقاید خاص خودراداشت.دسته اول عموی بزرگم یابهتربگویم پسربزرگ اوبودکه یکبار پزشکی اش رادرایران گرفت ویکبار هم ازدبیرستان تاتخصصی درهلند خوانده و بانظام میانه خوبی ندارند ودسته دوم مربوط به عموی وسطی بودکه ماهم عقبه اش بودیم .البته درعین همه اختلافات شدید عقیدتی که دودسته باهم داشتیم ولی ارتباط خانوادگی امان راداشتیم حتی عموی وسطی که خیلی حزب اللهی تندی هم بوده وهست وحتی اگرکسی میگفت سیب زمینی گران شده یک قشقره حسابی به پامیکردولی میگفت صله رحم واجب است ودیدوبازدیدهای خانوادگی اش هیچگاه ترک نمیشد.منهم هرچندتندیهای شدید اورادربحثهایش قبول نداشتم ولی درکل دست کمی ازاونداشتم. یک شب دریک جلسه ای یک حرف ازتندهم خیلی خیلی بیشتربه خانواده عموی بزرگم زدم که فلان فلان برسرشان درآمده بازهم آدم نشده وحرفهای ناحساب میزنند.خلاصه طرف هم که عقده حسابی ازماداشت حرف رابه عمویم رسانیده ویک شب که برای مراسم به هیات رفته بودم وقتی برگشتم خانه تا پیش پای من عمویم وزنش جهت بازجویی وحال گیری حقیر اپوزوسیون 





دیروز با یکی رفته بودیم دنبال کارهای باقی مانده ازیک معامله همچین چرب ونرم که شب تحویل سال انجام داده بودیم.درحین کار طرف حرفی زد که دوباره اون چیزی که نمیخواستم درباره اش فکرکنم ذهنمو ریخت به هم.

دلتنگی های آینه