تبليغاتX
گفت وشنود

 

به کدامین گناه ... ؟

 

کجایند حامیان ... ؟

 

همانهایی که حتی آدمها روبه خاطر حقوق حیواناتشون به زندان میاندازند

 

همانهایی که حیواناتشون حتی از زمینهاشون هم ارث میبرند

 

ولی یه مشت آدم اینجا توبندند و ارث زمینشون پامال شده

 

جرمشون هم اینه که میخواهند به عالم وآدم بگویند که اونها هم هستند

 

 

 

 

 

دوستان ببخشید این یکی دیگه سیاسی شد

+ نوشته شده توسط در سه شنبه سی ام بهمن 1386 و ساعت 11:31 بعد از ظهر |

خدایا نمیدانم باچه زبانی وچگونه باتو تنهاانیس تنهائیم نجوی کنم

بازبانی که سراسرگناه و تقصیراست

یاباقلبی آکنده ازگناه

یابادلی که مالامال است ازدنیا

ولی خدایا!بااین همه تنها تورادارم

خدایا!چه خواستم که ندادی ؟ وچه نخواستم ولی ازکرمت مرحمت کردی؟

خدایا!وحال این کرم تو و قلب بشکسته من وآخرسربین من وتو

آمین یارب العالمین

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 و ساعت 1:41 قبل از ظهر |

امروز(دیروز)عصربایکی ازدوستان رفتم سرمزارجانبازشهید... .

روزاول که باهاش آشناشدم دیدخیلی بدی ازش داشتم .حتی بایکی ازدوستان دربارش میگفتیم او از

ضدانقلابه. ولی طولی نکشیدکه اون چیزی روکه شایدخودش هم زیادتمایلی بهش نداشت لورفت وآن

اینکه او جانبازشیمیایی واز۱۳سالگی وباگریه وزاری ونهایت رضایت پدرش که اوهم ازخوانین یکی از

روستاهای استان فارس بودمسئول مربوطه دلش میسوزه واجازه رفتنش رومیده.

البته من تاروزآخرهم سرمسائل اجرائی وفرهنگی باهاش کنارنیامدم ولی درمعنویات واخلاق خودم رو

مریدش میدونستم.

سال ۸۱ بود.یک روزبروبچه ها راجمع کردوگفت ما ازاین پولها نداریم که ۴۰۰هزارتومان بدهیم وبه

زیارت کربلابرویم ولی ازالان ماهی ۵۰۰۰ تومان کنارمیگذاریم وهرشب پنج شنبه زیارت عاشورامیخوانیم

به امیدآنکه روزی آقا ماراهم بطلبد.طی اون دوسال به هردری میزد .پیش هرمسئولی وهرسرداری میرفت

وبه بهانه شب شهدا دعوتشون میکردولی امان ازیک قران کمک.

تااین که ۱۱ سپتامبرمعروف وزدن برجهای دوقولو .چندماه بعدش هم جنگ و سقوط شمرزمانه.

ازبعداینکه قاچاقی رفته بودم کربلا سفارش اکیدکرده بودم که منوهم تولیستتون بذارید ولی دیگه دیرشده

بودوگویا هیچ امیدی هم نبود.اندازه دواتوبوس تکمیل شده بود دویاسه تااتوبوس هم ذخیره داشتند.

تااینکه فکرکنم اوایل ماه رمضان ۸۳ بود که آقای ... منو دیدو گفت : ... بدوآماده شو برازیارت کربلا .

ولی شما که جواب رد بهم دادید.تازه سفرقبلی کل پس اندازم خرج شدوپرید.

واواصرار روی اصرار که لگدبه بخت خودت نزن. ومن به یادامام رضا ع افتادم و درخواست عاجزانه ای

که شاید برای اولین باربود ازته قلب زیارت جدش رواونهم برای باردوم خواسته بودم.

شاید تااون روزی که کمیسیون اخرشون تشکیل شدو ریزش اکثر مسافران کربلا (یکی زن گرفته بود.

دیگری تک فرزندخانواده وخلاصه ترس خانواده هاشون ازبمب گذاری وترکوندن بچه ها)دیگه دل و جگری

برای من نمانده بود.فقط کسی که اون ضریح شش گوش ومشاهد و جای مشک عباس رودیده باشه

میتونه بفهمه من بدبخت اون روزها چی کشیدم.

ولی ازهمه جانسوزتر اینکه بعداون همه دوندگیها و زیارت عاشوراها حالا خودش نمیتونست بیاد.اونهم

فقط به خاطر نمک نشناسی بعضی رفقا که نمک خوردند ونمک دان شکستند.

روزی هم که خودش رو طلبیدند دیگه دکترها جوابش کرده بودند و سرطان که ازجراحات شیمیایی عود

کرده اش بود تمام وجودش رو گرفته بود.

یکی ازخاطراتش که همیشه ماندنیست استخاره های نابش بود.هروقت برااستخاره پیشش میرفتیم اول

میگفت همه فکرهاتو کردی؟آبروت میره ها؟وقتی هم دست به قرآن میشد اونقدرنیتش خالص بودکه

همیشه توخال میزد.

یه روزیکی ازرفقا دلش به حال تنهایی ما سوخته بود یه پیشنهادی به مادادوقراربودبرای امرخیر بریم

شهرستانشان.ولی شرط گذاشتم که اول باید ... برایم استخاره بگیره. واو که باهزارامیدوآرزوبرای این

پسربیچاره وتنها دست به استخاره ... شده بود حالا که برگشت تارنگ به رونداره وکم مونده بود یه کتک

هم بارماکنه که پسرتواصلا عرضه زن گرفتن هم نداری. تا نگو ... دست به قرآن شده و جلوی جمع خیره

شده بود وگفته بود فلانی میخواهی چه کارکنی؟ فقط بدان ازشهربیرونت میکنند و بروبچه هایی که اونجا

بودند کلی خندیده بودند.

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 و ساعت 0:32 قبل از ظهر |
سلام

نمیدونم چرایه مدته صفحه بالای وبلاگم خالی میمونه؟

ممنون میشم اگه کسی دراین باره کمکم کنه

جایزه اش هم دوتاآب نبات چوبی خوشمزه وخوشگله 

+ نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 و ساعت 7:34 بعد از ظهر |

علائم ونشانه های دوستی واقعی

هدیه دادن به کسی که دوستش داری
خطاهاواشتباهاتش رانادیده گرفتن وفراموش کردن
اشتباهاتش راجوری به اوگفتن که ناراحتش نکنی
امانتداری
درشادی وغم شریکش باشی
حاجتش را بدون اینکه بازگوکند برآورده کنی
درخفاوظاهرازحقش دفاع کنی
آنچه راباعث رشدوترقی اوست به اوبگویی
آنچه راموجب ضرروزیانش میباشدازآن مطلعش کنی
دوست اورادوست بداری(قسمت دومش رامیترسم بگویم چون دشمنی باکسی کارراحتی نیست)
+ نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 و ساعت 3:21 بعد از ظهر |

 

 

 

«ای بندگان من که برخوداسراف وستم کرده ایدازرحمت خداناامیدنشوید

که خدا همه گناهان رامیبخشد.زیرابسیارآمرزنده ومهربان است»۵۳/زمر.

--------------------------------------------------------

بزرگی میگفت روزی امام سجادع درمدینه عبورمیکرد.به جوانی گناهکار

رسید.جوان ازشرم روی برگرداندوامام ع خطاب به جوان فرمود:«جوان

 گناه میکنی بکن ولی ازماروی

برمگردان».

-------------------------------------------

اگرگناه کارم!اگرروسیاهم!واگرجرم من عاشقی ودلدادگی است

 گویم عشق چیست؟

 

جزاین قلب خسته من وآن تپش وصدای دلنشینش.آشناولی

همیشه ناشناس.

 

عشق یعنی حکایت ابراهیم خلیل.چوبه سن رشدرسیدواز

مخفیگاهش بیرون شد.

 

چون ستارگان رادیدوعاشق سکوت وجبروت آنها شد.پس

صبحگاه عظمت خورشیدوجودش رامالامال ازعشق کردوسپس

 هنگامه غروب عشق به ماه ودگربارصبحگاه عشقی

دگر*.وآخر یک روزهم اسماعیلش رابه تیغ عشق سپرد.

 

حال این قلب من ویک دنیاخستگی ورنج وملال وسرگشتگی.

 

جوانی همه برفناشدتاکه همی دانم که او نه دنیابودونه دنیایی

 که اوهمیشه هستش وخواهدبود .همچوآب زلال.مثل باران

می بارد وچون چشمه سارمیجوشد.

 

حال بهراعتراف آمده ام وتوبه نصوح.

 

گرچه قلبم خسته ورنجور.لیک هزاران امیدوآرزویمست شاید

که مرادریابی.

 

توعمه سادات وکریمه آل کسائی!

 

باشدکه مرا ! این قلب خسته رادریابی!

 

*(البته اینهاهمه ازباب مجادله بامشرکان قومش بود)

+ نوشته شده توسط در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 و ساعت 2:29 قبل از ظهر |

هرخاطره ای آخرش یه روزی به سرمیاد خاطره منهم قراره سه روزدیگه به سر بیاد

خاطره بچه گی هام . باهمه تلخ وشیرینش

خاطره اولین مشق مدرسه ام. بابا آب داد. بابانان داد

خاطره ایکه همیشه میخواستم بگم دوستت دارم. ولی هردفعه اش یه کاری پیش اومد

آخرش یه روزکه اومدم بگم دوستت دارم دیگه رفته بودش...

=====================================================

تااون روز فکرنمیکردم عمه هم اینقدر‌‌ِ,دل نازکی داشته باشه ؟ چه زود دلش شکست !

 همینجور که اشکهاش سرازیر بود ازمادرش میگفت واینکه از چهارسالگی ِ تو که اونوازدست داده بودید

 برات مادری کرده بود.

من تازه فهمیده بودم که چرا عمه همیشه تنهاست و بالاتر اینکه چراازبین عموها تو بیشترازهمه هوای

 عمه رو داشتی.

عمه ازتاتی گفتنهاش برای تو میگفت و تو فقط سکوت کرده بودی.

اون روز که ازت پرسیدم : بابا تو که کربلا نرفته ای پس چرا همه تورو کربلائی میدونند فقط بهم گفتی

 وقتی چهار سالم بود با بابابزرگت میخواست ازمن دلجویی کنه یه سفربردم کربلا ولی دیگه هیچی بهم

 نگفته بودی.

بعضی وقتها خیلی دلم برات میسوخت. ولی اون غرور مردونه ای که بینمون بود نمیذاشت چیزی بگم.اما

 همیشه وقتی به یاد تو میافتادم صبرم بیشتر میشد.

یه روز که میخواستی بابت درس نخوندن شماتتمون کنی گفتی که تابستونها دست فروشی میکردی تازمستونها درس بخونی. حتی خیلی وقتها تو کوچه و خیابون یه گیوه با صدتاوصله پامیکردی و کفش مدرسه ایت رو دم درمدرسه که میرسیدی پامیکردی تازود خراب نشه. یه بارهم که شلوار نداشتی ومیخواستی قید مدرسه رفتن رو بزنی عمو  زیر بغلش گرفته بودت وباهمون شلوار صدچاک برده بودت مدرسه.

یه بار شاید ازبس دلم برات سوخته بود ولی برا حتی سیلیهایی هم که بهم زده بودی ازت تشکر کردم و تو ازخوشحالی میخواستی به آسمون بپری.

اگه همین رو هم بهت نگفته بودم بابت کارهایی که باید برات میکردم و نکردم دق میکردم.

یه روز که تعطیلات اومده بودم خونه دلم رو یکی کرده بودم که دستت رو ببوسم ولی نمیدونم چه حرفی پیش اومد که یادم رفت . عوضش اون روزی که داداش زنگ زد و گفت زود خودت رو برسون اومدم که حتی پاهات رو هم ببوسم . ولی تو دیگه رفته بودی.

روز اولی که میخواستم مدرسه برم بین بابا ومامانها فقط جای تو و مامان خالی بود . حتی وقتی از درخونه بیرون شدم و زمین خوردم هیچکی دستم رو نگرفت. ولی بهم یاددادی که همیشه رو پای خودم بایستم.

بابا!هرچند براپس فردا که دومین سالگردت میشه نمیتونم بیام پیشت ولی یه خواسته ای ازت دارم . آخه شنیده ام یکی از جاهایی که دعا مستجابه سرقبر پدرومادره.

بابا! بابت همه اون چیزهایی که به عنوان یه پدر و بالاترازاون یه معلم دلسوز شایسته اش بودی بهت بگم و نگفتم - بابت همه اون کارهایی که شایسته اش بودی برات انجام بدهم و ندادم منو ببخش. بعدش هم ازخدا برام بخواه تا ازاین به بعد لااقل حق مامانمو اون جوری که شایسته هرمادریه بجا بیارم.

بابا! روز سالگردت میخوام برم قم زیارت حضرت معصومه (س) . ازخدا میخوام که خودش توفیق این زیارت رو ازم سلب نکنه ولی حتما به یاد تو . بابابزرگ . مادربزرگ و همه رفتگان هستم .

ازطرف فرزندت

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 و ساعت 1:35 قبل از ظهر |
نقل شده است روزی پیامبراکرم(ص)مردم مدینه را درمسجد جمع نموده وفرمودند جبرائیل به من خبر داده امروز هرکس هرحاجتی ازخدا بخواهدبرآورده میشود.

مردم همه دست به دعابرداشتند. هرکس دعایی کرد. یکی طلب همسر کرد. یکی طلب خانه و ...

دراین اثنا رسول اکرم (ص) تبسمی نمودند و به یکی ازصحابه فرمودند : اگر ازخدا میخواستند خدای متعال مرا تاروز قیامت  طول عمر میداد وبرای آنها حفظ میکرد.(نقل به مضمون)

 

+ نوشته شده توسط در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت 11:12 قبل از ظهر |
چندی پیش یکی ازآشنایان نزدیکمان قراربودبرای ماموریتی یک هفته ای به مسافرت رفته ومن هم ماموربودم جهت رفع نیازهای خانواده ایشان روزانه به منزلشان سرکشی کنم

فکر کنم ساعت ۴ بعدازظهر میشدکه ازمنزل خارج شدند و ازدوساعت بعدش دختر ایشان که سه سال بیشترنداشت تب شدیدی کردوروی جاافتاد.                                                                          

وقتی مادرش متوجه نگرانی من شد گفت این دختر هروقت پدرش به مسافرت میرود تازمان برگشتن پدرش تب میکند وروی جامیافتد.                                                                                            

یک لحظه به فکر فرورفتم وبه یاد رقیه س دختر امام حسین ع افتادم .من همیشه توی قلبم تردید داشتم و باخودم میگفتم مگر میشود یک دختربچه خردسال آنقدر برای فراق پدرش بی تابی کند که آخرش هم دق کند وبمیرد.

زبان حال رقیه

عمه بيا عقده دل واشده
عمه بيا گمشده پيدا شده

روز فراق عمه به سر آمده
نخل اميد عمه به برآمده

طاير اقبال ز در آمده
باب من عمه ز سفر آمده

عمه بيا عقده دل واشده
عمه بيا گمشده پيدا شده

پشت سر باب شدم رهسپر
پاى پياده ، من خونين جگر

تا بكشد دست نوازش به سر
آمده دنبال من اينك ، به سر

 عمه بيا عقده دل واشده
عمه بيا گمشده پيدا شده

عمه نيارم دل بابا به درد
اشك نريزم ، مشكم آه سرد

بيند اگر حال من از روى زرد
خصم ، نگويم به من عمه چه كرد

عمه بيا عقده دل واشده
عمه بيا گمشده پيدا شده

 عمه زند طعنه خرابه ، به طور
خيزد ازين سر بنگر موج نور

چشم بد از محفل ما عمه دور
عمه خرابه شدم بزم حضور

عمه بيا عقده دل واشده
عمه بيا گمشده پيدا شده

قطره اشك عمه چو دريا شده
غنچه غم عمه شكوفا شده

بزم وصال عمه مهيا شده
وه كه چه تعبير ز رويا شده

عمه بيا عقده دل واشده
عمه بيا گمشده پيدا شده

گوشم اگر پاره شد اى عمه جان
عمه ، به بابا ندهم من نشان

پرسد اگر عمه ز معجر، چه سان
گو بكنم درد دل خود بيان ؟

عمه بيا عقده دل واشده
عمه بيا گمشده پيدا شده

عمه ، به بابا شده ام ميزبان
آمده بابا بر من ميهمان

نيست به كف تحفه بجز نقد جان
تا بكنم پيشكش اش عمه جان

عمه بيا عقده دل واشده
عمه بيا گمشده پيدا شده

بس كه دويدم ز پى قافله
پاى من عمه شده پر آبله

عمه ، به بابا نكنم من گله
كامدم اين ره همه بى راحله

عمه بيا عقده دل واشده
عمه بيا گمشده پيدا شده

بود مرا عمه به دل آرزو
تا غم دل شرح دهم مو به مو

ريخته من عمه ، شكسته سبو
باز نگردد دگر آبم به جو

عمه بيا عقده دل واشده
عمه بيا گمشده پيدا شده

كرد تهى دل چو غزال حرم
لب ز سخن بست غزل خوان غم

دست قضا نقش دگر زد رقم
شام ، به شومى ، شد از آن متهم

عمه بيا عقده دل واشده
عمه بيا گمشده پيدا شده

جان خود او در ره جانان بداد
خود به سويى ، سر سوى ديگر فتاد

آه كشيد عمه - چو ديد - از نهاد
گنج خود او كنج خرابه نهاد

عمه بيا عقده دل واشده
عمه بيا گمشده پيدا شده

 
 
 منبع :    http://www.roghayeh.com/
+ نوشته شده توسط در دوشنبه هشتم بهمن 1386 و ساعت 11:39 قبل از ظهر |
با توام اي لنگر تسکين
اي تکانهاي دل
اي آرامش ساحل
با توام اي نور
اي منشور
اي تمام طيف هاي آفتابي
اي کبود ارغواني
اي بنفشابي
با تو اي دلشوره شيرين
با توام اي شادي غمگين
با توام ا ي غم
غم مبهم
اي نميدانم ...هر چه هستي باش
اما کاش
نه جز اينم آرزويي نيست
هر چه هستي باش
اما باش.

     باتشکراز نازنین

+ نوشته شده توسط در یکشنبه هفتم بهمن 1386 و ساعت 8:2 بعد از ظهر |

خواب


می‌خواهمت چنان‌که شب خسته خواب را
می‌جويمت چنان‌که لب تشنه آب را

محو توام چنان‌که ستاره به چشم صبح
يا شبنم سپيده‌دمان آفتاب را

بی‌تابم آن‌چنان که درختان برای باد
يا کودکان خفته به گهواره، خواب را

بايسته‌ای چنان‌که تپيدن برای دل
يا آن‌چنان که بال پريدن عقاب را

حتی اگر نباشی می‌آفرينمت
چونان که التهاب بيابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی‌تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نيازی جواب را

منبع : http://poem-ir.blogfa.com/(اشعارفارسی)

+ نوشته شده توسط در شنبه ششم بهمن 1386 و ساعت 7:26 بعد از ظهر |
دلم سخت تنگ آسمان بود. رنگ آبی و قد بلندش. ولی هیچ راهی به آن نبود. تااینکه ندایی بر قلبم آمد : اگر عشق سپهر داری و آفتاب راهی سفر  بایدشوی. سوی وادی جنون.نردبانش آنجاست.

وادی جنون همان عشق بود. عشق پاک وزلال.نمی دانستم  راهم میدهند یانه ؟ ولی ارزش رفتن را داشت. راهی سخت ، طولانی، برپیچ وخم و کوهستانی .
نمیدانم چند روز ، چند ماه یا چند سال ؟ ولی بعداز زمانی طولانی ، آخر رسیدم. ملَکی ، نمی دانم شاید هم آدمی بود همچو ملَک ، بردرش ایستاده.
گفت : کجا ای غریبه ؟
گفتم :قصد آسمان کرده دلم.
گفت : اینجاراهرکسی راهی نباشد.
گفتم : راهی طولانی و بس برخطر بیموده ام.
گفت : جواب همان است.
         ای جوانک! ماه را دیده ای! سیاهی و کبودی اش را ؟ زمانی هرکسی را براین بارگاه راهی بود.هم گنه کار هم عاشق. تاکه یکی چند را برنردبان آسمان دست یازی شد . یکی چشم آلوده و دیگری دهان آلوده داشت . هر کسی بر حال و کردار خویشتن . حال این ماه و رخسار این چنینش .
          ای جوانک ! کنون گر تورا عشق آسمان است و فلک ، بر این درب باید که مانی و  رسم عاشقی آموزی تا به بعد .......

+ نوشته شده توسط در شنبه ششم بهمن 1386 و ساعت 8:39 قبل از ظهر |

یه خاطره هست براتون بگم بدنیست

یه هم اطاقی داشتم خیلی بچه نازی بود .یه روزمیخواستم سربه سرش بذارم.میدونستم چایی هم زیاد میخوره .فلاکس چایی رو پرنمک کردم و زدم بیرون.وقتی برگشتم تادوتامهمون ازشهرستان براش رسیده.یکساعتی نشستندورفتند.بعدرفتنشون هرچی منتظرنشستم دیدم ازدعواو سروصدا خبری نشد.آخرش که خودم حوصله ام سررفت چندتاتیکه بهش انداختم اماانگارنه انگار.بنده خداانگارخبرهم نداشت.خلاصه تااینکه دیگه خودم لودادم که یکباره دیدم بنده خدا هی سرخ شد سفیدشد.خلاصه صدتارنگ عوض کردوگفت فلان فلان شده چی کردی.این پسره خیلی وقته باهم قهربودیم حالابعداین همه سال اومده بود پیشم وآشتی کردیم اونوقت من چی به خوردش دادم جیکش هم درنیومده.تانگو ازاقبال بدش اونروزحالش خوش نبوده وخودش لب به چایی هم نزده بود تابفهمه داره چی به خوردرفیقش میده.

البته یه بلای دیگه هم سرش آوردم.منکه میدونستم عاشق دخترهمسایه اشون شده ازاقبال بدش یه روزداداش دختره اومدخوابگاه تابه هم ولایتی اش سری زده باشه.داداشه بیخبرازعاشقی هم اطاقی ما هم ازاون طرف سرخ شده بودازترس اینکه لووش بدیم.خلاصه برااذیتش یه پول حسابی بابت حق السکوت ازش عمل آوردیم.البته بعدادلمون براش سوخت و پسش دادیم.

+ نوشته شده توسط در جمعه پنجم بهمن 1386 و ساعت 4:44 بعد از ظهر |

خدايا خسته و وامانده ام، ديگر رمقى ندارم، صبر و حوصله ام پايان يافته، زندگى در نظرم سخت و ملالت بار است؛ مى خواهم از همه فرار كنم، مى خواهم به كُنج عزلت بگريزم. آه دلم گرفته، در زير بار فشار خرد شده ام.

خدايا به سوى تو مى آيم و از تو كمك مى خواهم، جز تو دادرسى و پناه گاهى ندارم، بگذار فقط تو بدانى، فقط تو از ضمير من آگاه باشى. اشك ديدگان خود را به تو تسليم مى كنم.

خدايا كمكم كن، ماه هاست كه كم تر به سوى تو آمده ام، بيش تر اوقاتم صرف ديگران شده.

خدايا عفوم كن. از علم و دانش، كار و كوشش، از دنيا و مافيها، از همه دوستان، از معلم و مدرسه، از زمين و آسمان خسته و سير شده ام.

خدايا خوش دارم مدتى در گوشه خلوتى فقط با تو بگذرانم. فقط اشك بريزم، فقط ناله كنم و فشارها و عقده هاى درونى ام را خالى كنم.

اى غم، اى دوست قديمى من، سلام بر تو، بيا كه دلم به خاطرت مى تپد.

اى خداى بزرگ، معنى زندگى را نمى فهمم. چيزهايى كه براى ديگران لذت بخش است، مرا خسته مى كند. اصلاً دلم از همه چيز سير شده است، حتى از خوشى و لذت متنفرم. چيزهايى كه ديگران به دنبال آن مى دوند، من از آن مى گريزم، فقط يك فرشته آسمانى است كه هميشه بر قلب و جان من سايه مى افكند. هيچ گاه مرا خسته نمى كند. فقط يك دوست قديمى است كه از اول عمر با او آشنا شده ام و هنوز از مجالست )با( او لذت مى برم.

فقط يك شربت شيرين، يك نورفروزنده و يك نغمه دلنواز وجود دارد كه براى هميشه مفرّح است و آن دوست قديمى من غم است.

دکترمصطفی چمران

+ نوشته شده توسط در سه شنبه دوم بهمن 1386 و ساعت 0:40 قبل از ظهر |