امروز(دیروز)عصربایکی ازدوستان رفتم سرمزارجانبازشهید... .
روزاول که باهاش آشناشدم دیدخیلی بدی ازش داشتم .حتی بایکی ازدوستان دربارش میگفتیم او از
ضدانقلابه. ولی طولی نکشیدکه اون چیزی روکه شایدخودش هم زیادتمایلی بهش نداشت لورفت وآن
اینکه او جانبازشیمیایی واز۱۳سالگی وباگریه وزاری ونهایت رضایت پدرش که اوهم ازخوانین یکی از
روستاهای استان فارس بودمسئول مربوطه دلش میسوزه واجازه رفتنش رومیده.
البته من تاروزآخرهم سرمسائل اجرائی وفرهنگی باهاش کنارنیامدم ولی درمعنویات واخلاق خودم رو
مریدش میدونستم.
سال ۸۱ بود.یک روزبروبچه ها راجمع کردوگفت ما ازاین پولها نداریم که ۴۰۰هزارتومان بدهیم وبه
زیارت کربلابرویم ولی ازالان ماهی ۵۰۰۰ تومان کنارمیگذاریم وهرشب پنج شنبه زیارت عاشورامیخوانیم
به امیدآنکه روزی آقا ماراهم بطلبد.طی اون دوسال به هردری میزد .پیش هرمسئولی وهرسرداری میرفت
وبه بهانه شب شهدا دعوتشون میکردولی امان ازیک قران کمک.
تااین که ۱۱ سپتامبرمعروف وزدن برجهای دوقولو .چندماه بعدش هم جنگ و سقوط شمرزمانه.
ازبعداینکه قاچاقی رفته بودم کربلا سفارش اکیدکرده بودم که منوهم تولیستتون بذارید ولی دیگه دیرشده
بودوگویا هیچ امیدی هم نبود.اندازه دواتوبوس تکمیل شده بود دویاسه تااتوبوس هم ذخیره داشتند.
تااینکه فکرکنم اوایل ماه رمضان ۸۳ بود که آقای ... منو دیدو گفت : ... بدوآماده شو برازیارت کربلا .
ولی شما که جواب رد بهم دادید.تازه سفرقبلی کل پس اندازم خرج شدوپرید.
واواصرار روی اصرار که لگدبه بخت خودت نزن. ومن به یادامام رضا ع افتادم و درخواست عاجزانه ای
که شاید برای اولین باربود ازته قلب زیارت جدش رواونهم برای باردوم خواسته بودم.
شاید تااون روزی که کمیسیون اخرشون تشکیل شدو ریزش اکثر مسافران کربلا (یکی زن گرفته بود.
دیگری تک فرزندخانواده وخلاصه ترس خانواده هاشون ازبمب گذاری وترکوندن بچه ها)دیگه دل و جگری
برای من نمانده بود.فقط کسی که اون ضریح شش گوش ومشاهد و جای مشک عباس رودیده باشه
میتونه بفهمه من بدبخت اون روزها چی کشیدم.
ولی ازهمه جانسوزتر اینکه بعداون همه دوندگیها و زیارت عاشوراها حالا خودش نمیتونست بیاد.اونهم
فقط به خاطر نمک نشناسی بعضی رفقا که نمک خوردند ونمک دان شکستند.
روزی هم که خودش رو طلبیدند دیگه دکترها جوابش کرده بودند و سرطان که ازجراحات شیمیایی عود
کرده اش بود تمام وجودش رو گرفته بود.
یکی ازخاطراتش که همیشه ماندنیست استخاره های نابش بود.هروقت برااستخاره پیشش میرفتیم اول
میگفت همه فکرهاتو کردی؟آبروت میره ها؟وقتی هم دست به قرآن میشد اونقدرنیتش خالص بودکه
همیشه توخال میزد.
یه روزیکی ازرفقا دلش به حال تنهایی ما سوخته بود یه پیشنهادی به مادادوقراربودبرای امرخیر بریم
شهرستانشان.ولی شرط گذاشتم که اول باید ... برایم استخاره بگیره. واو که باهزارامیدوآرزوبرای این
پسربیچاره وتنها دست به استخاره ... شده بود حالا که برگشت تارنگ به رونداره وکم مونده بود یه کتک
هم بارماکنه که پسرتواصلا عرضه زن گرفتن هم نداری. تا نگو ... دست به قرآن شده و جلوی جمع خیره
شده بود وگفته بود فلانی میخواهی چه کارکنی؟ فقط بدان ازشهربیرونت میکنند و بروبچه هایی که اونجا
بودند کلی خندیده بودند.
+ نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 و ساعت
0:32 قبل از ظهر |